سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
خرداد 90 - نکته های جامانده



خرداد 90 - نکته های جامانده






درباره نویسنده
خرداد 90 - نکته های جامانده
سید مهدی پیشنمازی[47]
فکر می کنم در آسیب شناسی فضای سیاسی کشور زیاده روی شده و حساسیتی که روی فضای سیاسی هست روی فرهنگ نیست . من به سهم خودم به اون می پردازم ---- از دوستان وبلاگ نویس در مسائل فرهنگی، یا همشهریان(در ساری) و هم استانی های عزیز خواهش می کنم جهت تبادل لینک با ذکر نام شهر بنده رو در جریان بگذارند .
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
بهار 1389 [2]
تابستان 1389
تابستان 89 [2]
پاییز 89
خرداد 90 [5]
تیر 90 [7]
مرداد 90 [4]
شهریور 90
مهر 90 [2]
آبان 90 [2]
آذر 90 [2]
دی 90 [7]
بهمن 90
اسفند 90 [2]


منتخب مطالبم
راحت بااااش !!! [2]
جلب توجه ! [2]
برای کودکان الگو بسازیم [2]
اگر همه زنها با چادر و پوشیه بودند!؟ [45]
رقص در فست فود [69]
تشویق خانم چادری در رستوران [65]
غریزه جنسی ! چاره چیست ؟ [55]
کدام قشر بیشتر تحریک می کند؟ [26]
چگونه جذاب باشید ( بروشور آماده ) [61]
سربازان امام خامنه ای خارج از کشور [41]
عروس خانم ویترینی [47]
دختران حزب الله لبنان در ایران [45]
یک کار فرهنگی در ماه رمضان [18]
آزادی یک جوان عریان سلب شد [42]
بسیجی باید آپدیت باشد [30]
[آرشیو(18)]


لینک دوستان
یاس و آفتابگردونش
قصر شیرین ( از تهران )
دل نوشته های یک سرباز( سید مهدی )
کافه تلخ ( امین مجد )
چریک گرافیک ( حسن علیپور از ساری )
چراغ دل ( علی جعفری از ساری )
پایگاه مقاومت بسیج شهید پورقاسم ساری
زنگ بعد (رضارحمانی از ساری)
خاکیان آسمان
دانشجوی بسیجی ( سید جواد از ساری )
کوچکترین افسر(از ساری)
شهید سید محمد حسین علم الهدی (از ساری)
بصیرت صادق ( از فریدونکنار )
اهل الولاء ( از رشت )
لبیک (حسین سادات از ساری)
شاید برای تو (امیر *ت* - ساری)
امیر حزب الله (اسماعیل رزاقی از ساری)
تا بیکرانه ها ( از ساری )
محمد علی رضاپور ( از ساری )
ساختمان همسران ( 4 زوج خوشبخت )
بچه های آسمانی (رضا از تهران)
*اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج* (امیر طاهری از ساری
ولایت علوی 12 - الف م ( از رشت )
بیت الاحزان ( سید یوسف از ساری )
هدیه امام رضا و خوشبختی دو شیعه
اتاق 30 ( مجتبی موقر از بابل)
پنجره ای به سوی آفتاب(از ساری)
یاس نبی
خاطرات پت ( آدم نباید از شادی فاصله بگیره )
نوشته های یک مهندس(از تهران)
مسافر

موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
خرداد 90 - نکته های جامانده

آمار بازدید
بازدید کل :33539
بازدید امروز : 92
 RSS 

   


استاندار گیلان و مادر دو شهید

استاندار گیلان و مادر دو شهید


 


ماه اول حضور آقای استاندار در استان گیلان بود . (فروردین 90)


این را در ابتدا عرض کنم که من و یه بنده خدای دیگه  بعد از انتصاب آقای سعادتی به عنوان استاندار گیلان تصمیم گرفتیم بریم گیلان و  در کنارش باشیم تا خودمونی بگم ، اون بلایی که سر احمدی نژاد اومد سر حاجی نیاد ( می دونید دیگه ماشاءلله این جریان همه جا شعبه داره ) .  چون پیش بینی می کردیم که اگه حاجی تنها بره اونجا از همه جا سعی می کنند بهش نزدیک بشن چه از بیرون و چه از درون مجموعه و ممکنه آدمهای مشکل داری از آب در بیان . البته الآن بنده به خاطر وضعیت کاریم برگشتم به ساری .
ایشان از همون هفته های اول دیدارهای بلدوزری خودش رو از شهرهای مختلف آغاز کرد که بنده تقریباً همه جا همراهشون بودم .


 سفرها شروع شد ، آستارا ، لنگرود ، تالش ، لاهیجان، رودسر  و ... هدفش هم در دور اول سفر، بیان گفتمان انقلابی و ولایی بود و می خواست سنگها رو با همه وا کنه . می خواست انتظاراتش رو بگه ... بگذریم .

شورای اداری رودسر

در یکی از همین شوراهای اداری شهرستانی  که به نظرم در رودسر بود طبق معمول بنده هم حضور داشتم .
حاج آقا در سالن اجتماعات بود و من هم در نزدیک ایشون در سالن نشسته بودم . و غرق در حرف های حاج آقا . که یکی اومد در گوشی بهم گفت : مادر دوشهیدی اومده اینجا و با آقای استاندار کار داره .
بدون اتلاف وقت رفتم طبقه پایین و در ساختمان دیگه فرمانداری که توی همون مجموعه بود  وارد اتاق مراجعات آقای فرماندار شدم .
مادر شهید اونجا نشسته بود .

بهش نگاه کردم ، چه وقار و عظمت و نورانیتی داشت . لرزه به اندامم افتاد که خدایا نکنه نتونیم خواستشو برآورده کنیم .
رفتم کنارش نشستم . دوست داشتم دستشو ببوسم . اما نمی شد دیگه ...
بهش گفتم سلام مادر، اگه امری دارین در خدمتتونم
تو این فاصله بقیه هم من رو معرفی کردند و گفتند ایشون با آقای استانداره .
مادر نگاهی به من کرد و با همون ادبیاتی که با دیگران داشت با همون لهجه شیرین رشتی گفت :
آقا من باید آقای استاندار رو ببینم .
امروز هم اینقدر می شینم تا ایشون رو ببینم .

گفتم به روی چشم مادر ... اما الآن ساعت ده صبحه و آقای استاندار 2 – 3 ساعت دیگه جلسه اش طول می کشه . شما تشریف ببرید منزل 2 ساعت دیگه بیاین که اینجا خسته نشین .

بنده خدا ظاهراً از این پیشنهاد نا امید بود و گفت : نه من همینجا می شینم تا آقای استاندار جلسه اش تموم بشه .

ناراحت بودم که این مادر شهید ، با این حال خیلی اذیت می شه . گفتم باشه دیگه من که زورم به شما نمی رسه .
سفارش کردم به بچه های دفتر فرماندار که ازش پذیرایی کنند تا ایشون اذیت نشن .
البته اینکه گوش کردند یا نه رو نمی دونم چون از اونجا رفتم به سالن جلسات .
دقایقی از حضورم در سالن نگذشته بود که دیدم حاج آقا در حین سخنرانی گفتند :
به من اطلاع دادند مادر دو شهید در جمع ما حضور دارندبهش خیر مقدم  گفت و ابراز خوشحالی و ...
من جا خودم ...
گفتم ای بابا این بنده خدا اینجا چیکار می کنه . با این حال ... طبقه دوم ... این همه پله ...
رفتم پیشش عقب سالن گفتم مادر اینجا چیکار می کنی ؟ من که گفتم آقای استاندار رو میارم پیشت . اینجا با این شلوغی آقای استاندار رو که نمی تونی ببینی .

ازش خواهش کردم که بره همون جای قبلی . اومد بیرون از سالن و دوباره اصرار داشت که من باید فلانی رو ببینم و من دوباره بهش قول دادم که این کار رو می کنم . خلاصه برگشت دوباره طبقه پایین و من هم خیلی ناراحت شده بودم که چرا این پیر زن باید این همه پله رو بیاد بالا و دوباره بره پایین . هر چی هم سعی کردم که کمکش کنم تا از پله ها بیاد پایین قبول نکرد که نکرد .

خلاصه بعد از 2 – 3 ساعت جلسه تموم شد و آقای استاندار در حال اومدن به طبقه پایین بود .
رفتم سریع چک کردم که مادر شهید نرفته باشه . خیالم راحت شد و برگشتم پیش حاجی ...

دوروبرش فکر کنم 30 – 40 نفر آدم ریخته بود از مسئولین و مردم که پشت سر هم نامه می دادن به حاجی ، حاجی هم می داد به من .

به زور خودمو بهش رسوندم و در گوشش گفتم :   
حاج آقا یه مادری هست، مادر دو شهید ، اینقدر با صفا و نورانیه ... یه مشکلی داره می خواد شما رو ببینه .
حاجی هم با اینکه داشت به آه و ناله این و اون گوش می داد یه هو سرشو بالا کرد و منو نگاه کرد و با یه لبخند از ته دل گفت : کجاست ؟ بریم پیشش
دستمو گذاشتم پشت شونه های حاجی و آروم آروم هدایتش کردم به جلو که مسئولین به خاطر ازدحامشون، در این ملاقات بیش از این تاخیر ایجاد نکنند .
نزدیک در اتاق مراجعات فرماندار شدیم که مادر شهید اونجا بود .
سمت چپ اتاق مراجعات بود و  روبروی ما هم اتاق فرماندار
یه هو دیدم فرماندار دست حاجی رو گرفت ببره تو اتاق خودش نماینده مجلس هم اونجا بود . می دونستم اگه اینجوری بشه مادر شهید باید دوباره بلند شه بره تو اتاق فرماندار .
جلوی حاجی رو گرفتم و گفتم : نه حاج آقا ، از این ور برین .

فرماندار گفت : نه بیاین اینور

با ناراحتی گفتم : من دیگه نمی ذارم مادر شهید یک قدم دیگه راه بره
حاجی هم حرف من رو گوش داد و راهش رو کج کرد اومد تو اتاق مراجعات .
به غیر از فرماندار و دو سه نفر  دیگه از جمله پسر مادر شهید نذاشتم کسی بیاد داخل اتاق .
یه روحانی به زور داشت میومد داخل که من خیلی مقاومت کردم . من می خواستم در رو ببندم که مادر شهید راحت درد دل کنه و اون بنده خدا داشت منو توجیه می کرد که بابا من امام جمعه این شهرم باید بیام داخل .
منم تازه فهمیدم داستان چیه و گفتم بفرمائید .

حاجی با شور و حال خاصی نشست پیش مادر شهید
گفت مادر بفرمائید : مادر شهید هم  شروع کرد به گفتن مشکلاتش و همونجا آقای استاندار یه نامه ای نوشت که مشکل اون مادر سریعاً حل بشه .
بعد شروع کرد به درد دل با آقای استاندار و تعریف کردن خاطراتی از فرزندانش .
حاجی دیگه زار زار داشت گریه می کرد . من هم داشتم یواشکی فیلم می گرفتم . از شدت اشک چشمام تار شده بود .

وقتی صحبتش تموم شد هم واسه حاجی دعا کرد هم واسه من و به آقای استاندار گفت: به این آقا خیلی زحمت دادم .
گفتم این چه حرفیه مادر ، ما شرمندتونیم . 
به آرامی بلند شد و رفت به سمت در خروجی و یک بار دیگه تشکر کرد .شیرینی این دعا اینقدر برام زیاد بود که تا الآن بهترین خاطره زندگیمه .
سنگینی و فشار کار در اونجا، اون هم در کنار استاندار خیلی زیاده اما حل مشکل مردم زجر کشیده و دعای اونها خستگی رو تا مدتها از تن آدم به در می کنه . مخصوصاً اگه اون دعا مال یه مادر شهید باشه .


نمایش فیلم


 



نویسنده » سید مهدی پیشنمازی » ساعت 4:55 عصر روز یکشنبه 29 خرداد 90
چاپ این صفحه

:
یاهو مسنجر بالاترین فیس بوک دنباله فریندفید ایمیل خوشمزه کلوب تویتر گوگل باز





کلیپ صوتی از بیانات مقام معظم رهبری 
من به زبان خودم افتخار می کنم ،
من به فرهنگ خودم افتخار می کنم
من  به وطن خودم، میهن خودم
و کشور خودم و گذشته خودم  افتخار می کنم

این کلیپ صوتی که اینجا برای دانلود قرار دادم صحبت های زیباییست از مقام معظم رهبری در باب فرهنگ . البته مربوط به یک کلیپ تصویری است که باز خودم درست کردم و این کلیپ صوتی بخشی از اونه .


شاگردى کردن اولاً به معناى شاگرد ماندن نیست، که خیال کنیم همیشه ما باید شاگرد آنها بمانیم؛ نخیر، همت کنید؛ خواهید شد استاد و مجبور مى‏شوند از شما یاد بگیرند. ثانیاً شاگردى کردن در علم، به معناى تقلید کردن در فرهنگ نیست؛ این نکته‏ى بسیار مهمى است.


عده‏اى فکر مى‏کنند چون غربى‏ها از لحاظ علمى بر ما برترى دارند، پس ما باید فرهنگ و عقاید و آداب معاشرت و آداب زندگى و روابط اجتماعى و سیاسى‏مان را از آنها یاد بگیریم؛


اروپایى‏ها کارهاى غلط و خطا و رفتارهاى زشت الى ماشاءاللَّه دارند؛ چرا باید این کارها را از آنها یاد بگیریم؟ آن مردِ مجذوبِ مفتونِ دانش غربى‏ها مى‏گفت: ما باید از فرق سر تا نوک پا غربى شویم. چرا؟ ما ایرانى هستیم و باید ایرانى بمانیم. ما مسلمانیم و باید مسلمان باشیم. آنها بیشتر از ما علم دارند؛ خوب، ما مى‏رویم علمشان را یاد مى‏گیریم؛ چرا باید عادات و فرهنگ و رفتار و آداب معاشرت آنها را یاد بگیریم؛ این چه منطق غلطى است؟


چون آنها به دلیلى باید چیزى به نام کراوات دور گردنشان ببندند - که البته ما نمى‏گوییم شما چرا کراوات مى‏بندید؛ کراوات مال آنهاست - آیا ما هم باید از آنها تقلید کنیم؟ منطق ما براى این‏کار چیست؟ چرا ما لباس و رفتار و آداب معاشرت و حرف زدن و حتّى لهجه‏ى آنها را تقلید کنیم؟


این، ضعف نفس و احساس حقارت است؛ چرا من باید به‏خاطر ایرانى بودنم احساس حقارت کنم؟ من به زبانِ خودم افتخار مى‏کنم؛ من به فرهنگِ خودم افتخار مى‏کنم؛ من به وطن و کشور و گذشته‏ى خودم افتخار مى‏کنم؛ چرا باید از آنها تقلید کنم؟ براى تقلید از آنها دلیلى ندارم. علم آنها بیشتر است؛ خیلى خوب، ما علمشان را یاد مى‏گیریم و اگر هزینه‏ اى هم داشته باشد، مى‏پردازیم.



تقدیم به همه جهادگران عرصه فرهنگ
از اینجا دانلود کنید

البته نظرتون رو هم بگید تا بدونم مورد پسند واقع شد یا خیر



نویسنده » سید مهدی پیشنمازی » ساعت 5:14 عصر روز جمعه 27 خرداد 90
چاپ این صفحه

:
یاهو مسنجر بالاترین فیس بوک دنباله فریندفید ایمیل خوشمزه کلوب تویتر گوگل باز


 






امروز داشتم یکی از سایت های خبری بین المللی (یک سایت آلمانی ) رو می خوندم که مطلبی در مورد سایت فیس بوک توجهم رو جلب کرد .
با این تیتر :
کاهش شش میلیونی اعضای فیس بودک در آمریکا


همونطور که می دونید بیشترین مسئله ای که باعث شده این سایت معروف بشه ، ارتباط آزاد و گردش سریع اطلاعات در درون اون هست.
اما این تیتر برای من خیلی جای سوال داشت که چرا در آمریکا کاهش عضو اون هم شش میلیون اون هم در یک ماه  ؟
این سایت اشاره داشت که بنا بر یافته‌های وب‌سایت
Inside facebook که فعالیت‌اش متمرکز بر تحلیل شبکه‌های اجتماعی برای بازار است؟ فیس بوک در یک‌ماه در حدود شش میلیون نفر از اعضایش در آمریکا را از دست داده است  .


البته شاید در نگاه نخست شش میلیون نفر کاهش در مقابل تعداد؟؟؟ میلیونی اعضای آمریکایی فیس بوک؟ یعنی نیمی از جمعیت آمریکای شمالی؟ ناچیز به نظر آید؟ اما کاهش ؟ درصدی اعضا را نمی‌توان نادیده گرفت . pcmag  گزارش می ‌دهد که این کاهش اعضا؟ صرفاً محدود به آمریکای شمالی نمی‌شود؟ بلکه بر اساس یافته‌های وب‌سایت Inside facebook این موضوعی در کل مربوط به غرب؟ خصوصاً کانادا؟ انگلیس و نروژ است. بر اساس گزارش فایننشال‌پست نیز در کانادا یک و نیم میلیون نفر از اعضای فیس بوک؟ این شبکه اجتماعی را ترک کرده‌اند.


البته این سایت یکی از دلایل کاهش اعضای فیس بوک در آمریکا را مساله فصل عنوان کرده ؛ چون بهار فصل فارغ‌التحصیلی دانشجویان است بنابراین وقتی‌ است که بسیاری از دانشجویان خود را بالقوه در شرایط استخدام می‌بینند و حتی اگر اکانت فیس‌بوک خود را حذف نکنند؟ اما امکان این‌که عادات اینترنتی‌شان تغییر کند وجود دارد.


اما جالب اینجاست که برای بسیاری ورود به بازار کار فوری به معنی حذف اکانت فیس‌بوک است چرا که اخیراً مواردی مشاهده شده که حتی افراد در مصاحبه استخدامی خود به دلیل آن‌چه در فیس‌بوک نوشته‌اند رد شده‌اند. بنابراین فیس‌بوک گاهی برای کسی که جویای کار است هم امری دردسرآور تلقی می‌شود.


مساله‌ی چالش‌برانگیز حریم شخصی در فیس بوک


اما موضوع اصلی می‌تواند مساله حریم شخصی در فیس‌بوک باشد. این واقعیتی انکارنشدنی‌ست که به رغم تنظیمات مختلفی که فیس‌بوک برای حفاظت از حریم شخصی اعضای خود ارایه کرده است؟ همچنان بدبینی‌های گسترده‌ای حتی در شکل بی‌اعتمادی به خود این وب‌سایت وجود دارد. هر از چندی مطلبی با این سوال محوری که آیا فیس بوک اطلاعات اعضای خود را می‌فروشد یا خیر؟ منتشر می‌شود. تبلیغات مندرج در سایت که معمولا با اطلاعات کاربر هم‌خوانی دارد؟ بیش از همه به شک‌ها دامن می زند. بسیاری از اعضا با قرار ندادن هیچ‌گونه عکسی از خود در تلاش برای حفظ امنیت خود در کنار استفاده از مزایای این وب‌سایت اجتماعی هستند.


برخی از تحلیل‌گران آینده حریم‌شخصی را با توجه به گسترش روز به روز فیس‌بوک بسیار چالش برانگیز ارزیابی می‌کنند.
برخی از تحلیل‌گران موضوع حریم شخصی در فیس بوک را تا آن‌جا جدی تلقی می‌کنند که از یک "تَرک گروهی" از فیس‌بوک در آینده سخن می‌گویند؟ زمانی که بسیاری از اعضای این شبکه اجتماعی آن را ترک می‌کنند
.


کاهش علاقه در محیط فیس‌بوک؟


بسیاری میزان شهرت فیس‌بوک را در حدی می‌دانند که افراد دنیا را به دو گروه تقسیم می‌کنند کسانی که تا کنون به عضویت فیس‌بوک درآمده‌اند و آن‌ها که میل ندارند چنین کاری کنند. بر اساس این نگاه که شاید تا حدودی اغراق‌آمیز بنماید؟ آن‌ها تلاش‌های تبلیغاتی آتی فیس‌بوک را تا حد زیادی ناکام پیش‌بینی می‌کنند. بر این اساس؟ میزان اعضای فیس‌بوک به جایی خواهد رسید که ناگزیر تغییرات در تعداد اعضا لزوماً منفی خواهد بود؟ یعنی کسانی که آمده‌اند و به هر دلیلی می‌خواهند بروند.


اما موضوع این است که آیا فیس‌بوک نیز مثل پیشینیان خود کم کم به مرحله افول می‌رسد و کاربران علاقه‌ی خود را به آن از دست می‌دهند و سرانجام این سایت هم سقوط می‌کند؟


 


 



نویسنده » سید مهدی پیشنمازی » ساعت 10:32 صبح روز پنج شنبه 26 خرداد 90
چاپ این صفحه

:
یاهو مسنجر بالاترین فیس بوک دنباله فریندفید ایمیل خوشمزه کلوب تویتر گوگل باز


 


تصویر سابق میدان امام ساری

















من مقیم ساری هستم و اصالتاً هم ساروی . ترجیح می دم بیشتر بومی بنویسم . یعنی اعتقادم اینه که آدم دور و بر خودشو بسازه بهتره . بگذریم ...
یکی از اشکالاتی که به فضای فرهنگی شهر می گرفتم شکل میدان امام ساری بود .
با خودم می گفتم الآن یکی که وارد این شهر می شه ممکنه هر حدسی بزنه جز اینکه اسم این میدوم میدون امامه .
البته اگه موفق نشه تابلوی کوچیک نام میدون رو ببینه .
به هر حال اینطور که معلومه این مجسمه های بی ربط با نام میدان برداشته شد . و عجیب اینکه به دستور دادستان . نه شهرداری ... تازه بعدش غُرغُر هم از این گوشه و اون گوشه به گوش می رسه . از جمله یکی از سایت های مطرح محلی استان .
به هر حال من این حرکت رو یک حرکت فرهنگی و مثبت می دونم که به شدت هم از این حرکت خرسند شدم . از کار خوب نباید گذشت . دستتون درد نکنه .
تازه الآن نوبت شهرداریه که یک تمثال قشنگ از امام خمینی (ره) را در این میدان قرار بده .

با تشکر از آقای دادستان



نویسنده » سید مهدی پیشنمازی » ساعت 11:44 عصر روز پنج شنبه 19 خرداد 90
چاپ این صفحه

:
یاهو مسنجر بالاترین فیس بوک دنباله فریندفید ایمیل خوشمزه کلوب تویتر گوگل باز


یه درد دلی دارم باهاتون چون نمی دونم به کی و به کجا باید بگم اینجا می نویسم تا اگه یه روزی یکی به اینجا سر زد یه نگاهی بهش بندازه .


چشم ... سعی می کنم هم مختصر بنویسم هم مفید .


من بچه شهرستانی هستم . البته به خاطر شرایط شغلی پدر سالهاست که از خانواده دورم و به همراه همسرم زندگی می کنم .


از تهران هم اصلاً خوشم نمیاد البته به تهرانی های عزیز جسارت نشه هاااا . شهرتون خراب شده دیگه یه واقعیتیه ...


آب و هوای کثیف ، خیلی از آدمهای دو رو  و دو رنگ و دزد و ... آدمهای فاسد ، عدم امنیت و ...


البته آدمهای خوب و مذهبیش هم درجه یک هستند ... مثل خیلی از دوستانی که خودم دارم .


با اینکهسالهای زیادی از  عمرم رو در این استان و اون استان بودیم ولی همیشه دوست داشتم تو شهر خودم ساری زندگی کنم و برای این اومدم ساری که باتلاش خودم و دور و بریام شهر خودمون رو بسازیم .


اما از یه چیزی همیشه زجر می کشیدم .


شهرمون محور نداره . می دونین یعنی چی ؟ یعنی هر کسی که می خواد قله های پیشرفت رو طی کنه یا بلند می شه می ره قم یا می ره تهران . یعنی یا می ره یا میبرنش . اکثر اونهایی که به درد می خورن می رن و اکثراونهایی که به درد نمی خورن می مونن .


نمی گم همه . مگر اینکه استثنایی پیش بیاد کسی بره آدم پُری بشه و برگرده . برای همین ما باید در به در بگردیم دنبال یه آدمی که خوش فکر باشه ، دغدغه داشته باشه ، انرژی داشته باشه . نیست آقا نیست .


البته ما بیکار نمی شینیم . هر کاری هم از دستمون بر بیاد انجام می دیم . اما یه شهر اگه محوریت داشته باشه یه چیز دیگست .


ببینید این یه سوال بزرگ تو ذهن منه ...


چرا کسانی که از شهرستان ها می روند و جزء بزرگان می شوند دیگر به شهرشان بر نمی گردند ؟


بشمارید آقا بشمارید


در قم بشمارید ، در تهران بشمارید


اگر یک نفر یا دونفر از این بزرگان در شهرستانشان برگردند به تهران یا قم آسیبی نمی رسه اما اگه در شهرستان، محوری وجود نداشته باشه جز آسیب چیز دیگه ای نیست که به ما برسه .


راستی شهرستانی شدن ما چه تاوانی باید داشته باشه ؟


البته این رو یادم نمی ره ...


تو شهر ما می شه راحت نفس کشید، می شه احساس امنیت کرد، می شه به همدیگه اعتماد کرد، می شه در خونه رو باز گذاشت و بیرون رفت


اما ما نسل سومی انقلابی هستیم ... دغدغه ما یه چیز دیگست



نویسنده » سید مهدی پیشنمازی » ساعت 11:32 صبح روز یکشنبه 15 خرداد 90
چاپ این صفحه

:
یاهو مسنجر بالاترین فیس بوک دنباله فریندفید ایمیل خوشمزه کلوب تویتر گوگل باز


رنک الکسا